اشعاري از شارل بودلر
برگردان آسيه حيدري شاهي سرايي
ناقو س تَرَك خورده
چه تلخ است و چه شيرين
شب هاي زمستان
كنار آتشي كه مي تپد و دود مي شود
گوش دادن ، به خاطراتي قديم كه بيدار مي شوند ، آرام، آرام
به صداي زنگ قافله اي در مِه
خوشبخت ناقوسي، با گلوگاهي
گر چه پير و خسته
وفادارانه و سرخوش
فريادهاي مذهبي اش را نوحه مي كند
چون سرباز شب پاي پيري .
و من روحي ترك خورده دارم
كه وقت دردمندي اش مي رود، تا هواي سرد شب را
با نوايش پر از حضور كند
و گاهي صدايش به غم مي نشيند
در ساحل بركه اي از خون
بر پشته اي از كشته ها
و مي ميرد ، آرام
بي حتي دست و پا زدني
در اوج تمنّاي بودن.
غروب خورشيد
چه زيباست آفتاب
وقتي ترد و نازك ، بيدار مي شود
هم آن گاه ، كه انفجار سلامش بر ما مي پاشد.
خوشبخت آن كسي كه عاشقانه
غروبش را به سلامي انجامد
چون شكوه يك رؤيا،
به ياد مي آيَدَم از گُل، از چشمه و از شيار خاك
كه از هوش مي رفتند
چون قلبي هراسان
در پرتو نگاه هاي گرم آفتاب
اكنون بشتابيم تا افق
دير است بشتابيم.
تا مگر رگة نوري در رُباييم
آه ، چه عبث ، خورشيدي را اسيرم
كه از من مي گريزد.
و باز شب ناپايا
سياه و نحس ،
سَرد و مرطوب
حكومت مي گسترد
اينك،
اين بوي قبرستان
و اين گام هاي لرزان من
بر ساحل باتلاقي
كه حلزون هاي سرد
و وزغ هاي ناپيدايش
لِه مي شوند .
عروج
بالاي بركه
بالاي درّه
بالاي كوه و بيشه
پشت آفتاب
پشت دشتي از ستاره
روح من!
چه بي شكيب
چون شناگري شكسته بال
در بلند موج
مست و مردوار
مي شكافي آن كران بي كران ،
پر بكش ،
دور و دورتر
دورتر از اين بخارهاي نحس
دور شو
و تَر بكن خويش را
در فضاي برتر بلند
و سربكش آن زلال آتشي
كه پُر نموده ، آن فضاي برتر بلند ،
سر بكش، اين آسماني شراب ناب
اي خوشا كسي
بال و پَر گشوده و سبك
دل به كوچ مي دهد
تا كشتزارهاي بكرِ روشن و سفيد
دور و دورتر از اين ملال ها و غصه ها
كه پهن مي شوند ، سايه وار ، تيره وسياه
بر حضور تُرد زندگي
اي خوشا كسي ،
سرخوش و رها
چون چكاوكان
تا كبود سينة آسمان صبح بال مي زند
وه! چه ساده و قشنگ
حرف گل و سنگ را
درك مي كند .
منبع :http://www.kanoonweb.com/